زين الدين محمود واصفى

284

بدايع الوقايع ( فارسى )

مسيحا به دو گفت بنماى روى * كه تا خود چه دلها ترا شد شكار بزد دست و برقع ز رخ برگرفت * برو كرد راز نهان آشكار يكى گنده پيرى سيه‌روى ديد * ملوث به صد گونهء عيب و عار به خون اندرون غرقه يك‌دست او * دگر دست كرده به حنا نگار مسيحش بپرسيد كاين حال چيست * بگو با من اى قحبهء خاكسار چنين گفت كاين لحظه يك شوى را * بدين دست كشتم به زارى زار دگر دست حنا از آن بسته‌ام * كه شد شوى ديگر مرا خواستگار چو بردارم اين را به قهر از ميان * به لطف آندگر گيردم در كنار « * » شگفت آنكه با اين‌همه شوهران * هنوزم بكارت بود برقرار ز راه تعجب مسيحاش گفت * كه اى زشت‌رو قحبهء نابكار چه‌گونه بكارت نشد زايلت * چو دارى فزون شوهران از هزار « 1 »

--> ( 1 ) - T : شوهر از صد هزار ( * ) س 16 : به لطف و اندگر . . . . .